از صبح سردرد دادم.

*

دیروز از توی فریزر ظرف شاهتوت هایی رو که همکلاسی برام خریده بود و اضافه اش رو گذاشته بودم توی فریزر پیدا کردم و الان نشستم با لذت تمشک میخورم.

*

عکاسباشی توی مازندران یه ویلا خریده. امروز با همکلاسی رفتن یخچال و لباسشویی  و اجاق گاز خریدن. حالا احتمالا شب میاد اینجا. منم که کلا بی حوصله!

*

به مادر کمی گلگی برادر رو کردم. همونطور که انتظار میرفت گفت به من مربوط نیست. اون زندگی خودش رو داره. حتما فرصت نداره بهت سر بزنه. قبلا هم همینجوری بود دیگه. فرقی نکرده که! گفتم بله. اون فرقی نکرده اما خواهرش هنوز یک سال نیست که ازدواج کرده!

تلفن رو که قطع کردم متوجه شدم برادر زنگ زده به گوشیم. 

باهاش تماس نگرفتم. 

هفته ی قبل زن داداش میگفت چرا به ما نگفتی حالت بد شده. حالا فکر میکنم اگر من دیروز ساعت یازده صبح که به برادر زنگ زده بودم  و تلفن رو قطع کرد احتمالا دچار مشکلی شده بودم و به  کمکش نیاز داشتم ، تا امروز ساعت هفت شب که تماس گرفت ، احتمالا یا میمردم یا مشکلم حل میشد. پس واقعا با این شرایط چه ومی به تماس گرفتن با اونها هست؟

*

من میدونم که خیلی سخت میگیرم و باید بی خیال باشم. اما متاسفانه یه خصلت بدی دارم اونهم  اینکه آدم ها برای من تموم میشن. اگه اینقدر دست و پا میزنم برای ماندگاری روابط برای اینه که نمیخوام عزیزانم برام تموم بشن. اما این روزها احساس میکنم سرعت تموم شدنشون خیلی زیاد شده. اونقدری که دیگه مهم نیست مدتهای طولانی ازشون بی خبر باشم. 

*

این روزها خیلی فکر میکنم. باید خیلی چیزهای زندگیم رو تغییر بدم. میدونم جلوی راهم سربالایی و سراشیبی های بدی وجود داره. اما دستم رو گذاشتم توی دست خدا و مطمئنم از همه ی اونها رد میشم.

*

خدایا سپاس که هستی.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

معاونت پژوهش مدرسه علمیه امام حسن مجتبی علیه السلام Peter مقالات تعميراتي طراحی سایت وبلاگ شهراينترنت wellcome ARMY فروشگاه روغن های گیاهی و خراطین کانون دخترانه تسنیم Andrew beuty